تبليغاتX
غزل و بس Baris siz bir dunyada artik
kucuk bir kalpde yashayanlar ve yashanilanlar
اصلا نمی گذره

داره دیوونم میکنه .....

بعضی وقتا می گم کاش انقدر مهربون نبود.کاش انقدر وقت باهاش نگذرونده بودم که اینقدر وابسته بهش نمیشدم تا لااقل انقدر زجر نمی کشیدم

این که می گم تنها شدم واقعیه

خدا پدر ومادرمو نگه داره ولی اون بود که بی قید و بند دوسم داشت.دلم واسش واقعا تنگ شده.

دلم خیلی می سوزه کاش یه بار واسه آخرین بار می تونستم بهش بگم که چقدر عاشقونه دوسش دارم.می دونم یه جایی از اینجاهایی و می شنوی صدامو و می دونی عاشقتمو یه دونه از خاطره هاتو فراموش نکردمو نمی کنم.دیگه تو ذهنم ابدی شدی.

روحت آزادو شاد......

+ نوشته شده در  Tue 11 Aug 2009ساعت 11:1 PM  توسط غزاله زابلی  | 

اگه صدامو می شنوی که از این بابت مطمننم   ممنون این رسمش نبودا خانوم خانوما

تو با معرفت تر از این حرفا بودی.این چه کاری بود عزیز جونم....

دلم برات یه ذره شده.....

اونجا راحتی؟

می دونم که راحتی.خیالم تخته تخته ولی آخه من ناراحتم

عزیز جونم دلم واسه دردودل باهات تنگ شده.عزیزم من یه زخم باز از ۱۲ تیر نکبت دارم.خون دلم بند نمیآد...

دلم واسه اون نگاهت یه ذره شده.عزیز من طاقتم تموم شده

عزیز اون قدر ناچارم که خدا میدونه و خودت

تنها ام.خیلی تنها ام ولی اونقدر باهات خاطره دارم که فعلا دارم با اونا سر میکنم نمی دونم تموم می شه یا نه ولی اونوقت دیگه بیچاره ام

هیچوقت تنهام نذاشتی اینبارم نذار میدونم دعات مثل همیشه باهامه.صبحا اول بالارو نیگا میکنم و واست دست تکون میدم مثل همیشه دعای خیرتو میخوام پسشم باش

خدا بیامرزتت

روحت شااااااااااااااااااااااااااااااااااااااده شاد مثل چشات

+ نوشته شده در  Wed 15 Jul 2009ساعت 10:45 AM  توسط غزاله زابلی  | 

بازم سلام…

امروز یه داستان قشنگ شنیدم.نمی دونم شماهم شنیدین یا نه ولی من تازه شنیدم و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و خواستم که با شما تقسیمش کنم.امیدوارم خوشتون بیاد.

 

       HOTEL CALIFORNIA

      

این داستان.داستان واقعی آهنگ هتل کالیفرنیای گروه افسانه ایی ایگله....

میگن:یه دختر و پسری واسه گذروندن تعطیلات تابستونیشون به یه هتل کوچیک توی کالیفرنیا میرن.اونجا با هم آشنا میشن و به هم علاقمند می شن.زمانی که تعطیلات تموم می شه و باید بر گردن باهم این تصمیمو می گیرن که هر کدوم به جایی که متعلق اند برگردن و اگه عشقشون واقعی بود و همدیگرو فراموش نکرده بودن.ساله بعر همون موقع همدیگرو تو هتل کالیفرنیا ببینن.

ساله بعر وقتی پسره با تمام اشتیاق و عشق به کالیفرنیا میره که عشقشون رو به نتیجه برسونه به جای ساختمون با یه مخروبه ی سوخته مواجه می شه.

شب قبلش هتل و دوست دخترش تو سانحه ی آتش سوزی از بین می رن و عشقشون به بی پایان موکول میشه....... با یه عالمه علامت سوال...

+ نوشته شده در  Mon 13 Jul 2009ساعت 3:22 PM  توسط غزاله زابلی  | 

از خدا پرسیدم:

خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟؟؟!!!

گفت:با اعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو

ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ایی بی انداز

شکایت را باور نکن و هیچگاه به باور هایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید…

مهم این نیست که قشنگ باشی.قشنگ این است که مهم باشی حتی برای یک نفر

مهم این نیست که شیر باشی یا آهو.مهم این است که با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش و عاشق. که عشق می داند آیین بزرگ کردن را…

بگذار عشق خاصیت تو باشد.نه رابطه ی خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است.نه به نقطه ی پایان رسیدن….

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بی کران

زلال که باشی آسمان در تو پیداست………
+ نوشته شده در  Mon 13 Jul 2009ساعت 3:18 PM  توسط غزاله زابلی  | 

به نام حق

میگن یه اجتماعی از لاک پشت ها وجود داشتن.یه روز اینا تصمیم می گیرن از یه آسمون خراش که تازه ساخته شده بود بالا برن.

همه با هم راه می افتن که برن روی اوج آسمون خراش.همه ی لاک پشت ها به آسمون خراش میرسن.مردم هم دور اونا جمع میشن و شروع می کنن به آیه ی یاس خوندن که نمی شه و امکان نداره ویکی یکی همه ی اون لاک پشت ها که با زور وزحمت داشتن بالا میرفتن تلق تلق می افتادن رو زمین به جز یکیشون که هر لحظه به اوج نزدیک میشد و مردم هر لحظه به تعجبشون اضافه میشد.لاک پشت به اوج میرسه و از اون بالا به پایین نگاه می کنه و شروع میکنه به پایین اومدن.

زمانی که پایین می رسه همه تشویقش میکنن و ازش می پرسن چطور تونست اینکارو که هیچکس نتونست انجام بده رو انجام بده؟!

هیچ جوابی ازش نشنیدن.......

 لاک پشت پشتشم نگاه نکردو شروع کرد به دور شدن..................

لاک پشت ناشنوا بود.

 

 

 

این واسه من یه درس بزرگه.امیدوارم واسه همه اینطور باشه.تو راه رسیدن به هدفتون نه آیه های یاس ملتو و نه صدای ناهنجار تلق تلوق تشویقهای از روی پاچه خواریه بعد از موفقییتتون.که هردوش از سرطان هم خطرناک تره.

+ نوشته شده در  Sat 18 Apr 2009ساعت 11:41 PM  توسط غزاله زابلی  | 

سلام

یه سال دیگه......................

تموم شد.نوبت یه ورق دیگه از ورق های کتو کلفت زندگیه

یه صفحه ی ترو تمیز خوشگل

{بهشاد میدونه.موقعی که بچه بودیم خدا خدا می کردیم تو صفحه ی دوم دفتر مشقمون که تمیز و صاف دفتر بودکه هنوز رد صفحه ی قبل توش نیفتاده بنویسیم}

این صفحه همون صفحست.

تمیز تمیز نوءه نوء....

این یکی از همشون بهتره اگه  خدا جونم بخواد

پر از برکت.موفقیت.سلامتی.تندرستی و شادی و معجزه ها و قشنگیه ایشاللا واسه ی همه

روی اینهمه قشنگی بزرگترین سور خدام جونم بهار هم هست.

انگار اونم می خواد بگه سبز و نو نوا شین.

خدایا شکرت یه بهار دیگه ی زندگی  رو بهمون دادی

خیلی دوستت دارم تنها مون نذار

 

بهار۸۸ تون رنگی وسرسبز همراه با سایه ی خدا و میوه های موفقیت و خوشبختی

شاد شاد باشید

هر بهار قشنگیه خودشو داره اما هوای این یکی رو خیلی داشته باشید

از هر لحظه اش لذت ببرید      زود می گذره

+ نوشته شده در  Fri 20 Mar 2009ساعت 12:56 PM  توسط غزاله زابلی  | 

امروز تولد بزرگترین مردیه که تو عمرم شناختم

 تنها مردی که عاشقانه و از ته دلم واقعا می پرستمش و هر چیکه دارم از اونه :جونم.زندگی ام.موفقیتم.ارادم.هدفام.دیدم به زندگی.

خلاصه تنها الگوم تو زندگی.تا اونجایی که هرقدر هم بزرگ میشم بازم پیش اون احساس حقارت دست از سرم بر نمی داره.

شاید به خاطر اینه که مامان بزرگمو انقدر دوست دارم. درسته که اندازه ی مامان جونم به گردنم حق داره ولی برای این هدیه ایی که بهمون داده تا آخر عمرم ازش ممنونم که پسرشو انقدر فوق العاده بزرگ کرده.

عزیز جونم مرسی

معنی زندگی ام.بابای گلم                 تولدت مبارک                         

عمرت پر بار و با عزت پر از افتخارو موفقیت (البته موفق تر از همیشه) .خدای بزرگم همیشه سایش رو سرت باشه که همیشه سلامت و خوشحالو سرحالو موفق باشی و به همه ی ایده آل هات برسی و سایه ی تو هم همیشه رو سرمون باشه.

الهی 120 ساله شی.خیلی دوستت دارم.

ان شاالله که منم مثل شما بتونم فرزند صالح و با خیر و برکتی برای شما و مامان جونم باشم.

خدا ازم نگیرتت.خیلی دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  Fri 20 Mar 2009ساعت 12:34 PM  توسط غزاله زابلی  | 

می گه:

 

 

 

یه سلام و چند دقیقه سکوت:

 

 به احترام لحظه هایی که در انتظار جواب تو مردن.

و چند نقطه چین ....

به علامت جوابایی که هرگز ندادی.

 

 

 نمی دونه که با سیریش شدن و گیر دادن به هیچ جا و هیچ چیزی نمی شه رسید.ولی شاعر خوبی میشه واسه ی کسی که شعر دوست داشته باشه نه من.

+ نوشته شده در  Wed 18 Mar 2009ساعت 2:19 PM  توسط غزاله زابلی  | 

برف می اومد. اونقدر کوچولو بود که اصلا نمی شد متوجه اش شد ولی من یه لحظه چشمم به شیشه خورد.تو چشام نگاه کدد ولی انگار خجالت کشید سرشو انداخت زمین ولی نتونست خیلی تحمل کنه باز نگاه کدد نگاش کردم.از وایستادن جلوی شیشه لپای توپولش قرمز قرمز بود. دماغ فسقلی اش هم همینطور.چشمای خوشگلش از اون فاصله هم برق میزد.کلاه سفید بانمکش که دیگه هیچی.دلم دیگه داشت ضعف میرفت.واسش دست تکون دادم.خندید و به دست فسقلی اش نگاه کرد ولی خیلی طول نکشید که دستشو آوورد بالا و  بای بای کرد.دستاش دیوونه ام کرد.واقعا بچه ی با نمکی بود.

سوار ماشین شدیم تا بریم خونه. واسه خرید رفته بودیم بیرون.دلم می خواست بمونم اونجا و نگاش کنم.برگشتم.نگام می کرد. یه بار دیگه واسم دست تکون داد.کف کردم.تا حالا تو عمرم بچه ی به این خوشگلی و شیرینی ندیده بودم.

نمی دونم انگیزش از نگاه کردن به برف چی بود.اصلا نفهمیدم.

تقریبا یه هفته از این ماجرا می گذشت.داشتم میرفتم .دانشگاه سوار تاکسی شدم.توی ماشین مسافر بود ولی من اصلا حوصله نداشتم نگاشون کنم. عجیبم خوابم می اومد.صدای پچ پچ و خنده می اومد .بغل دستمو نگاه کردم.می شناختمشون.جوجو با مامانش بودن.مامانش کماکان داشت می خندید.فسقلی هم با یه نگاهه شیطنت آمیز عجیب همچنان در حال دلبری.

با تعجب به مامانش نگاه کردم که به چی می خنده:

مامانش گفت:پس شمایید دوست مشهور آقا پرهام ما.

یه بار دیگه متعجبم کردن.

گفتم دوستش؟

گفت یه هفتس آسایش نداریم.هی میگه منو بذارین رو چارپایه می خوام به مرکز خدید نگاه کنم الان دوستم می آد.اون منم.

دلم می خواست بگیرم بخورمش.یه کم باهاش حرف زدم.انگار 40 سال بود که منو می شناخت.تو کیفم یه شکلات داشتم دادم بهش.داد به مامانش گفت:برام نگهش دار.

مامانش گفت:چرا نمی خوریش؟!

با اون صدای با نمکش گفت:دوستم بهم داده می خوام نگهش دارم.یاده یه آهنگ افتادم{شکلات}

بهم گفت:اسمت چیه؟گفتم غزاله.اون قدر با تعجب و با نمک گفت غزاله که خندم گرفت.

اصلا دلم نمی خواست برسیم .اونقدر که بچه شیرین بود.اونا زودتر از من می خواستن پیاده شن .رسیدن.خداحافظی کردیم.موقع پیاده شدن بهم گفت:بازم بیاو برام دست تکون داد.

نمی دونستم بخندم یا گریه کنم.خیلی حسه قشنگیه که یکی که اصلا نمی شناسیش دوستت داشته باشه.

خدا دوست کوچولوی دوست داشتنیمو حفظ کنه...

با این همه بدبختی و بدشانسی که تو کشورمون وجود داره ولی بازم عاشقانه کشورمون و آدمای مهربونو گرمشو دوس دارم.

خدا بقیه ی نقصاناشو رفع کنه و فتنه ها رو ازش دور کنه نه همیشه انقدر مهربونو گرم باشیم.

  

 

+ نوشته شده در  Fri 6 Mar 2009ساعت 1:6 AM  توسط غزاله زابلی  | 

hakliydilar...
yurucaktin,uzecektin,yipratacaktin.hepsini yaptin sagool.
ama yokum artik akillandim.
amaa beni hatirla tamam mi!butun olanlara ragman ben hatirliyacagim sen hatirlamak ister misin hich bilmiyorum؟

 

 


her telephona sen cik
her kapiya sen kos beni hatirla
sen biryerlerde
ben bir sehirde
aksam olunca............

beniiiii hatirla.

 


ne aciymis ya biktim,yoruldum.bitiyorsun artik.
hani olur ya cocuk aklinla cok severek gidip bi kucucuk kirmizi balik alirsin butun sevgini askini verir sin ya sonra olanlar olur
sogursun araya baska degerler girer vekarsilikda gormediginden askina, kucuk askindan vazgecersin,
vazgecmedim vazgecirdin...biliyorsun
ilgisizlik sorumsuzluk araya girer askini sevgini yemini vermezsin zayiflar gucsuzlesir,en son olanlar olur bir gun bakarsin bir darbeyle
baligin{askin}yere dusup can veriyodur ,gorursun gozlerinle cirpindigini can verdigini eline alip kurtarmak istersin...ama nafile
bisey gormemissindir ondan ki tek basina mucadele verip tek tarafli askini sevgini gucunu itibarini vermissin ama o hic bilmestir ki ne aci
bunu anlamazsin korsun ya asik sin onun aklinin yan evdeki balikta oldugunu hic bilmemissin dir.
ama bitti artik bittim artik hersey faydasizdir.
yeni bir nefes istiyorum artik,her solukta o nefesi butun vucudum la butun iklimimle hiss etmek ve onun tenime verdigi aciyi,mutlulugu,aski,
kisacasi hayati hiss etmek istiyorum.
kalbimi zihnimi ruhumu tenimi beynimi dezenfekte edip baskalarina yer acmak istiyorum,ama hala ve hatta simdidan boslugun hiss edile biliyor ya
niye bunu yaptin ya niye hala yapiyosun ....
ben sana ne yaptim yaaa bunlari hak edecek
belki bir gun sana bu yazilanlari gorursun bilmiyorum belki bende kabahat var ozaman anlayacakmisin bunlarin yani yazilanlarin ve hatta daha
fazlasi kalbimin ruhumun beynimin hepsinde sen oldugunu?!
ozaman daha beter olurdu seni isin azap vermek sana ihtiyacim oldugunu su gibi nefes gibi anlasaydin aci vermekten zevk alirdin
bana seni tanimadigimi dedin:taniyor musum degil mi?
tanimasaydim nasil bu kadar koru korlugune deli gibi asik olurdum sana ya?
nasil baglandim sana ya?
ama biliyo musun ruya bittiginde baska sehir de olucaksin tanismadan once geldigin yere geri doneceksin,baska sehirde nefes alip vereceksin....
iste bu deli ediyor beni,bir daha gorememek onun icin unutmak istiyorum
bazen kime asik oldun sen diyorum kendi kendime ama ne yapa bilirim ki kalbin gozu yok ki.butun kabahatlarinla sevdim butun cocukluguna ragman
kendimi boyle avuttuyorum artik UNUTACAGIM.
BIR KALBIN ICINDE AGLIYOR ASK                                 ve senin umrunda degil belki
ama dusununce kendi soruma cevap buluyorum bu kadar insanin icinde niye seni sectigimi biliyorum farkliydin herzaman ve herkesten u beni yakti iste

once ilgiyle deli ettin simdi......
ya kendime aciyorum ya olmayacagini bile bile deli gibi TAPMAK sana salaklik belki de
ama askin gozu kor
bir cumle vardi:ben senin benim olmayacagini bildigim icin seviyorum.
ilk kez geldigimde sadece kos koca bir.... de sadece seni gordum sen de biliyorsun,sen de ilk seni gorup sevdim demistin bana HIC DEGILMIS .....yalanci yarim.
ama buda bi isaret dir belki allahimdan.

 

gormeden......, duymadan........,mumkun mu yasamaaaaaaaaaak. ellerim DOKUNMADAN
ASK YALAN MI GERCEK MI SEN SOYLE HAYAT.
am butun bunlara ragmen RAHMETLI OLUYOSUN benim icin tabi.obur turunden allah korusun
nefes al ben olmasam bile nefes almana muhtac olsam bile.

seni seviyorum demek isterdim ama sevecek bir kalp birakmadin

canin sagolsun senin

+ نوشته شده در  Tue 3 Mar 2009ساعت 9:24 PM  توسط غزاله زابلی  |